نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 بهمن 1391 توسط farda2 | ارسال نظر(0)

من از خدا خواستم...

من از خدا خواستم پلیدیهای مرا بزداید

خدا گفت:نه..

آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم. بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی

من از خدا خواستم بدنم را کامل سازد

خدا گفت:نه..

روح تو کامل است. بدن تو موقتی است

من از خدا خواستم به من شکیبایی دهد

خدا گفت:نه..

شکیبایی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبایی دادنی نیست بلکه بدست آوردنی است

من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد

خدا گفت:نه..

من به تو برکت میدهم خوشبختی به خودت بستگی دارد

من از خدا خواستم تا از دردها آزادم سازد

خدا گفت:نه..

درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد

خدا گفت:نه..

تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی

من از خدا خواستم به من چیزهایی دهد تا از زندگی خوشم بیاید

خدا گفت:نه..

من به تو زندگی می بخشم تا تو از همه ی آن چیزها لذت ببری

من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگری را همان طور که او دوست دارد دوست داشته باشم

خدا گفت:......سرانجام مطلب را گرفتی

امروز روز تو خواهد بود آن را هدر نده

باشد که خداوند تورا برکت دهد...


.: Weblog Themes By LoxBlog :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید